أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى

51

فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )

به قدر استعداد كه در اوايل از قوّت امداد مريدان پاك‌اعتقاد از پردهء قوّت به منصّهء فعل مىآمد هر طرف تردّد نموده ، حسب الامكان در آن امر سعى بليغ تبليغ مىنمود تا آنكه لشكر قوىاثر پيرامن سرادقات غزا مخبرش جمع گرديد و آن رسوخ ارباب اتّفاق با وفور مكنت و حشمت و بسيارى يراق انديشهء قلب « 1 » و ضعف لشكر را از خاطر آفتاب منظرش درنورديد ، عازم نيّت غزا ملازمش توجّه به قطع و استيصال فرق كفّار و جهّال كه در آن جانب دربند باكويه « 2 » باديهء كفر و ضلال و طريق جهل و عدم امتثال احكام حضرت ذى الجلال و الافضال را در پويه بودند مطمح نظر ساخت . و الويهء توجّه به حدود شيروان و آن سرزمين محنت‌نشان افراخت . صيت اين آوازه معادات و معاندت شيروانشاه بن فرّخ يسار بن امير خليل را كه برطبق واقعهء « الحبّ يتوارث و البغض يتوارث » « 3 » ثمرهء شجرهء ميراثىاش بود در دل باغلّش تازه كرد و نخل اقامت و نهال استقامت او را از بيم عبور صرصر لشكر غزا دستور آن سلطان عالىظهور در اهتراز آمد و بعد بعد مذهب و ملّت و خبث طبيعت ردائت [ 64 ] جبلّت اين معنى در خاطرش گشت كه شايد سلطان حيدر در وقت گذر دريا بهانه بر آب زده ، خبر توجّه آن جوانب دربند را پيشنهاد همّت بلند نموده ، فى الحقيقه متوجّه تسخير ديار بلاد ما بوده باشد تا به تيغ انتقام ملالت واقعه والد عالىمقام را از صحايف خواطر زمرهء مريد با اعتقاد و اهتمام بر تراشد . بنابرآن چون دانست كه مقاومت با آن لشكر از قوّتش بيرون است و تعداد اعداد آن از انديشهء محاسب خيال افزون ، قاصدان برق سپر باد سير متواتر از عقب يكديگر روانه جانب تبريز كرده به نوّاب سلطان يعقوب عرضه داشت كه سلطان حيدر الويهء غزااثر به بهانهء توجّه جانب اهالى آن حدود دربند به اين‌جانب افراشت و يمكن امرى ديگر در خاطرش گشته و تسخير اين بلاد و ديار در ضمير غزا آثارش گذشته باشد و حالا كه ملكى در تصرّف ندارد ، لشكرى قوى جمع آورده همّت بر قلع و قمع هر فرقه مىگمارد ،

--> ( 1 ) . و : قلّت ( 2 ) . باكويه ( باكوبه ، باكو ) : نام بندرى است در ساحل غربى درياى خزر و قريب به شيروان . ( 3 ) . در امثال و حكم دهخدا ، ج 1 ، ص 241 ، به صورت : « الحب و البغض يتوارثان » . ( دوستى و دشمنى كسان از پدران به فرزندان باز ماند ) هم آمده است :